قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

472

تاريخ الفي ( فارسى )

مردى بود از بنى اميّه و معاويه نيز از بنى اميّه است . قرابتى كه ميان ايشان هست و شفقتى كه عثمان را بر حال معاويه بود معاويه را در طلب خون [ وى ] دامنگير مىآيد . اين معنى ظاهرتر [ از آن ] است كه به تقرير احتياج باشد . ما اين ساعت از جهت بيان نسب و شرح حسب عثمان ننشسته‌ايم . غرض از اين مجلس آن است كه كيفيت اين جنگ با يكديگر بازگوييم و در اين باب مصلحتى بينديشيم . و تو را از جملهء لشكر علىّ بن ابى طالب اختيار كرديم كه تو از جملهء بزرگان اين لشكرى و جاهى دارى . باشد كه به‌واسطهء تو اين كار پريشان صورتى گيرد . و چون تو مردى عالم و عاقل و مهترى و در ميان لشكر حرمتى دارى به وسيلهء صوابديد تو شايد كه آبى بر آتش اين فتنه ريخته شود و اين نار پروحشت فرونشيند و خونها ناريخته بماند . اى ابو اليقظان آخر بينديش ! نه ما و شما يك خدا را مىپرستيم و روى عبادت به يك قبله مىآريم و همان پنج نماز كه شما مىگزاريد ما مىگزاريم و در خواندن قرآن با يكديگر موافقت داريم ؟ اين مخالفت از ميان ما از كجا پديد آمد و ما مؤمنان و مسلمانان را چرا با يكديگر خلاف بايد كرد ؟ بعد از آنكه در يك صف نماز گزارده باشيم چرا جنگ بايد كرد و به چه موجب يكديگر را بايد كشت ؟ آخر تو اين سخن نگويى و نصيحت نكنى ؟ عمّار جواب داد كه : اى عمرو ! چند گويى و تا كى نفاق كنى ؟ آنچه گفتى [ كه : ] نه ما و شما يك خداى را مىپرستيم و روى به يك قبله نماز مىگزاريم ؟ الحمد اللّه كه اين سخن بر زبان تو رفت . ترا و ياران و ترا با قبله چه كار ؟ و از پرستيدن رحمن و خواندن قرآن و دين و ايمان چه منفعت و چه خير ؟ قبله و قرآن و دين و ايمان ما را منفعت كند كه مخلصان خدا و رسول خدا و اهل بيت اوييم و از نفاق و ريا مبرّا . خداى تعالى تو را گمراه و گمراه‌كننده گردانيده و در طلب دنيا و مال و جاه چنان حريص شده و مغرور گشته‌اى كه نه هدايت را از ضلالت مىدانى و نه سعادت را از شقاوت مىشناسى . اى تو را زير اين كبود حصار * رشتهء گل نموده پشتهء خار مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، مرا فرموده كه با جماعتى كه عهد و پيمان شكستن روا دارند جنگ كنيم . بنابراين آنچه توانستم به جهت امتثال امر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، در آن باب به جاى آوردم . و نيز مرا فرموده كه بر ظالمان و ستمكاران شمشير كشم و قاسطان و بيدادگران بكشم ، و شما آن جماعتيد و آن صفت داريد . مرا به قتال مارقان ، كه از دين خداى بگذرند چنان كه تير از نشانه بگذرد ، هم فرموده است . و نمىدانم كه آن طايفه را در خواهم يافت يا نه . اى ناكس ابتر ! آخر نشنيده‌اى كه مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، على را فرموده : من دوست خدا و رسول خدايم و على دوست من است .